شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
144
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
و از حدّ ادب درگذشت و گفت : مىخواستم كه علىّ ( يعنى امير المؤمنين كرّم اللّه وجهه ) در اين زمان باقى مىبود تا چيزى از بأس خود به دو مىنمودم كه روز بدر و حنين را فراموش مىكرد . پس در آن روز كه آن لشكر بشكست شلوه نمىدانست كه بكدام صوب حركت كند ، پس فرود آمد و ميان كشتگان بخفت ، و روى خود را به خون بيالود . پسر دايهء غياث الدّين كه هنوز كودك بود او را بشناخت ، از آن ميان بدر آورده دست بسته به حضرت سلطان آورد . حقّ تعالى آن سگ لعين را در مجاوزت حدّ ادب كه كرده بود دروغ زن گردانيد ، و بدست كودكى گرفتار كرد . سلطان او را امان داد و در كشتن شتاب نكرد ، تا حسن صنيع حقّ تعالى با طاعنان در مظهران دين و ناشران كلمهء يقين ظاهر گرداند . و تاج الدّين قلچ را با جماعتى از امراء گرج كه در قيد اسر درآمده بودند و سرى چند از سرهاى كشتگان ، ببشارت فتح بتبريز فرستاد ، و از آنجا به شهر دوين رفت ، و زحف كرده همان روز بگرفت . قاضى دوين را فرمود كه زنان و فرزندان مسلمانان را جدا كرد ، و حقّ تعالى در آن حركت به بركت نهضت سلطانى اموال موفور و غنايم غير محصور كرامت كرد . و در همان روز شرف الدّين * از درهء سرمارى و حسام الدّين خضر به خدمت رسيدند . و سلطان فرمود كه جهت ايشان توقيع بتقرير ممالكى كه داشتند نوشتند .